جبهه يعني اين خبر هر جا دهيد

 در كتاب حق بخواندم اين نويد

 لن تنالوا البر حتي تنفقوا

اي برادر از شهادت اين بجو

آنچه را از جان و دل داري حبيب

در ره بر دادنش نبود عجيب

جبهه يعني عترت و قرآنيم

كاملم از دين خود ربانيم

 جبهه يعني پر گشودن از قفس

از براي درك و تحسيس نفس

جبهه يعني استواري همچو كوه

قطعه قطعه گشتن اما با شكوه

جبهه يعني سمبل صبر جميل

جلوه هايش هست بسيار و طويل

جبهه يعني رهسپاري با ولي

 با خميني بودن و سيد علي

جبهه يعني مكتب علم و هنر

مدرك طلاب آن بس معتبر

جبهه يعني صد هزاران قافيه

 نيست در خور تا بگويم كافيه

جبهه يعني هر چه ميخواهي بگو

 از دلت جاري بشد باشد نكو

جبهه يعني شعر گو با ساز خون

تا برقصد غنچه هاي لاله گون

جبهه يعني ياد آن مردان مرد

آن سبك بالان ميدان نبرد

جبهه يعني صوفيان مي پرست

تشنگان جرعه جام الست

جبهه يعني صحبت شب تا سحر

ناله ها و گريه هاي چون شرر

 جبهه يعني كربلا را ياد كن

از غريبي حسين فرياد كن

جبهه يعني سينه ات را كن سپر

تا نيفتد خط ثارالله خطر

جبهه يعني روضه هاي سوزناك

روضه هايي كه كند جان را هلاك

جبهه يعني نخل دين سيراب شد

استوار و زنده چون اشباب شد

جبهه يعني كارگر نبود تبر

ريشه اين نخل دين شد بس قدر

جبهه يعني يك كلام و يك كلام

دين ما جاويد باشد والسلام

جبهه يعني اي ملك در روز و شب

از رثاي جبهه گو با هر دو لب

جبهه يعني با دلم كردم وفاق

 تا نويسم اين چنين با اشتياق

من نوشتم آنچه بودش در دلم

گر بود تقصير دانيد از قلم

چون قلم ياراي گفتن را نداشت

معني جبهه مرا تنها گذاشت