آمدن اما فقط با جمجمه تقديم به شهداي گمنام
مي درم بر خويشتن شولاي دل
مثل گلهاي زمستان مي شوم
تك درختي در بيابان مي شوم
من بقيعي مي نمايم خويش را
اشك مي بارم دل پرريش را
زخمهايم را نمك آلوده اند
گريه ها بر گونه ها پيموده اند
اي نمك آلوده , اي ناسور من
پشت ابر بي كسي , اي نورمن
بي نشان از كربلا برگشته اي
مثل زهرا بي نشاني گشته اي
اي تمام قامتت يك مشت خاك
آمدي اما دلاور بي پلاك
اي غريب در وطن ! جانم تويي
درد دارم من كه درمانم تويي
من تو را در دل زيارت مي كنم
قصه هايت را حكايت مي كنم
اي تو در گمنامي ات معناي عشق
با همان آرامي ات معناي عشق
عشق يعني مردني با جان پاك
سالها افتاده بودن روي خاك
سالها در بادها « امن يجيب »
آمدن اما غريب اندر غريب
آمدن اما فقط با جمجمه
تركش خمپاره اي در قمقمه
دست و پايت را كدامين باد برد
نام نيكت را چرا از ياد برد
اي دلاور عشق در بازوي توست
تا ابد سرگشته اي در كوي توست
اي تو گمنامي كه نام آور شدي
مثل گل در بادها پرپر شدي
گرچه گمنامي ولي نام آوري
بر سويداي دل ما دلبري
نام زيباي شما در سينه هاست
يادتان زيبايي آيينه هاست